در شرایطی که جامعهی ایران زیر آوار دههها سرکوب سیستماتیک، تبعیضهای جنسیتی، ملی و طبقاتی، و ویرانی اقتصادی و محیط زیستی ناشی از حاکمیت جمهوری اسلامی در حال دستوپا زدن است، ظهور چهرهای که خود را تنها ناجی معرفی میکنند، بیش از آنکه برآمده از یک ضرورت منطقی باشد، محصول یک مهندسی رسانهای مشکوک است.
امروز وضعیت مردم در ایران شبیه موقعیت کسی است در حال غرق شدن است، در چنین موقعیت روانی و عینی، به هر تختهپاره یا خاشاک شناوری بر روی آب چنگ میزند شاید که دستاویزی برای نجات این غریق باشد. رضا پهلوی با درک این درماندگی عمومی، سعی دارد با سوار شدن بر موج نارضایتیهای برحق مردم، خود را به عنوان بدیل تحمیل کند. اما نگاهی دقیق به دفترچه دوران گذار و بیانیههای اخیر او نشان میدهد که این مسیر، نه تنها راهی به سوی آزادی نیست، بلکه نقشهراهی برای بازگشت به تاج و تخت از دست رفته است.
حمایتهایی که امروز در فضای مجازی و رسانههای زرد از او دیده میشود، ماهیتی ایجابی ندارد؛ یعنی مردم نه به خاطر برنامههای مترقی او، بلکه به دلیل نفرت عمیق از رژیم کنونی و همچنین انحصار رسانهای که صدای دیگر مبارزان را خفه کرده است، به سوی او متمایل شدهاند. او نه عامل وحدت، بلکه با برچسبزنیهای اخیرش، به جدیترین عامل تفرقه در جبهه مخالفان بدل گشته است.
رضا پهلوی در بیانیهی خۆد با ادبیاتی تهاجمی، سخیف و درخور طرز تفکر خود و جریان دنبالهروش ملت کورد و احزاب باسابقه را به تجزیهطلبی متهم میکند. پیش از هر چیز باید یک مغالطهی بزرگ حقوقی و سیاسی را رسوا کرد:
در ادبیات حقوق بینالملل، تمامیت ارضی ناظر بر روابط میان دولتها است تا مانع از دستاندازی یک قدرت خارجی به مرزهای کشوری دیگر شود نه ملت ها. اطلاق واژه تجزیهطلب به مردم کورد و ساکنان اصلی یک جغرافیا که هزارههاست در خاک خود ریشه دارند، عملاً به معنای بیگانه فرض کردن آنهاست. کسی که کورد را به دلیل مطالبهی حقوق پایهای و رفع تبعیض، تجزیهطلب مینامد، در واقع خودش نخستین کسی است که وحدت ملی مورد ادعایش را تجزیه کرده و بخشی از ساکنین را خارجی قلمداد کرده است. بنابراین، تجزیهطلب واقعی کسی است که با نگاهی نژادپرستانه، بخش بزرگی از مردم را از دایرهی «هم میهن گرامی» بودنش خارج میکند.
طنز تلخ تاریخ اینجاست که اتهام تجزیهطلبی از دهان کسی خارج میشود که خاندانش رکورددار واگذاری خاک ایران در قرن اخیر هستند. اگر تمامیت ارضی خط قرمز است، پس باید از پهلوی پرسید:
چرا در دوران پدر بزرگتان، ارتفاعات راهبردی آرارات به ترکیه واگذار شد؟
چرا حقآبهی حیاتی هیرمند به افغانستان بخشیده شد تا امروز سیستان و بلوچستان در عطش تشنگی بسوزد؟
و از همه مهمتر، چطور پدرتان در یک معاملهی سیاسی، مروارید خلیج، بحرین را از ایران جدا کرد؟
حقیقت این است که تجزیه در قاموس خاندان پهلوی، ابزاری برای معامله بر سر بقای قدرت بوده است. آنها که در زمان قدرت، خاک فروختند، امروز در زمان بیقدرتی، از تمامیت ارضی چماقی ساختهاند تا سرکوب ملل تحت ستم را مشروع جلوە دهند.
در بیانیهی اخیر، اتهامی مضحک مبنی بر همکاری با خمینی و صدام به جریانهای سیاسی کوردستان وارد شده است. این قلب واقعیت، نهتنها توهین به حافظه تاریخی یک ملت، بلکه یک وقاحت سیاسی بیمانند است. برای روشن شدن سیهرویی مدعیان امروز، باید تقویم تاریخ را ورق زد:
در حالی که در سال ۱۳۵۸، خمینی با صدور فتوای جهاد، لشکریان جهل و ویرانی را به سوی کردستان گسیل داشت تا صدای آزادیخواهی را در نطفه خفه کنند، رضا پهلوی در پیامی خطاب به خمینی، آمادگی خود را برای بازگشت به ایران و خدمت به عنوان خلبان در ارتش تحت امر او اعلام کرد! تاریخ هرگز فراموش نخواهد کرد کسی را که برای بقای نظامی که خون جوانان را میمکید، حاضر به بیعت شد. پاسخ تحقیرآمیز خمینی هم که به او گفت «برو دنبال درس و تحصیلت و مواظب پولهایت باش»، نشاندهنده وزن سیاسی او حتی در آن زمان بود.
در شرایطی که پهلوی به دنبال جلب نظر خمینی بود، ملت کورد تنها جریانی بود که با درک ماهیت فاشیستی ولایت فقیه، در رفراندوم ۱۲ فروردین شرکت نکرد و به جمهوری اسلامی نه گفت. بهای این آگاهی، بمباران وحشیانهی شهرهایی چون سنندج توسط فانتومها و تیربارانهای دستهجمعی به دستور خلخالی بود.
متهم کردن مبارزانی که زیر سایه اعدام و بمباران، اولین مقاومت ملی علیه استبداد مذهبی را شکل دادند، توسط کسی که در همان زمان برای رهبر همان استبداد دم تکان میداد، از طنزهای سیاه روزگار ماست.
در خصوص همکاری با صدام هم هیچ گاه این نقطه سیاه از خاطره جمعی ملت کورد پاک نخواهد شد که محمدرضا پهلوی دیکتاتور سابق و پدر این میراز بنویس کنونی با عقد قرارداد الجزایر با صدام همپیمان شد تا هر کدام کوردها را در قلمرو دیکتاتوری خود سرکوب کنند.
جالب است کسی از همکاری با صدام سخن میگوید که کارنامهی خانوادگیاش با قرارداد ۱۹۷۵ الجزایر سیاه شده است. تاریخ گواهی میدهد که محمدرضا شاه چگونه برای تثبیت قدرت خود و سرکوب جنبش آزادیخواهی کوردها، با صدام حسین دست دوستی فشرد. در آن قرارداد شاه عملاً جنبش کوردستان را به صدام فروخت و مرزها را بر روی مبارزان کورد بست تا دیکتاتور بغداد با خیالی آسوده به سرکوب و کشتار آنها بپردازد.
این معاملهی کثیف نشان میدهد که برای خاندان پهلوی، نه تمامیت ارضی تقدس داشته و نه دشمنی با صدام؛ تنها چیزی که برای آنها اولویت داشته، خفه کردن صدای آزادیخواهی ملت کورد بوده است. پس اگر بنا به اتهام همکاری با دیکتاتور سابق عراق باشد، نخستین متهم، خودِ نهاد سلطنت است که با صدام علیه کوردها پیمان خون بست. این همان منطق اتحاد مستبدین است که امروز هم در بیانیه رضا پهلوی، در قالب فراخواندن ارتش برای سرکوب داخلی، دوباره جان گرفته است.
نکتهای که مدعیان ثبات دوران پهلوی همواره آگاهانه سانسور میکنند، این است که قرارداد ۱۹۷۵ الجزایر، زیربنای اصلی طولانیترین جنگ متعارف قرن بیستم را گذاشت. بعد از سقوط شاه و خیره سری های خمینی که مدام صدام را تحریک میکرد، صدام در مقابل دوربین ها قرداد الجزایر یا در واقع معامله خطوط مرزی اروند رود ( شطالعرب) را پاره کرد و جرقه جنگ ۸ سالهی ایران و عراق را زد.
اگر آن روز شاه به جای معامله بر سر سرکوب کوردها و امتیازگیریهای مقطعی، به دنبال یک نظم دموکراتیک و انسانی در منطقه بود، شاید هرگز بهانهای به دست دیکتاتور بغداد برای آغاز جنگ هشتساله داده نمیشد. جنگی که میراث مستقیم دیپلماسی فردمحور و مستبدانهی پهلوی بود، اما هزینهی انسانی و اقتصادیاش را تودههای مردم و به خصوص کوردها در هر دو سوی مرز با بمباران های شیمایی در حلبچه و سردشت پرداخت کردند.
در واقع، رضا پهلوی امروز از تمامیت ارضیای دم میزند که پدرش آن را به ابزار قمار سیاسی تبدیل کرده بود و در نهایت، همین قمار، ایران را در کام جنگی فرو برد که هنوز هم آثار مخربش بر چهرهی خوزستان و کوردستان باقی مانده است.
نکبت حاکمیتهای دیکتاتوری همذات در منطقه مانند رژیم سلطنتی پهلوی ها، رژیم جمهوری اسلامی، دیکتاتوری بعثی در عراق و سوریه و رژیم فاشیستی ترکیه بیش از هر کسی دامن کوردها را گرفت و همین امر موضوعی را به نام « مسأله کورد» در بحث استقرار دموکراسی و امنیت بین الملل باز کرده است. نمیتوان دم از دموکراسی زد و راهکاری برای حل مسأله کورد ارائه نداد. زیرا این دو موضوع در خاورمیانه چنان در هم تنیدهاند که انکار هرکدام نتیجه منطقی انکار آن یکیست. همین امر باعث شده که امروزه نسبت دموکراسی و مطالبات دموکراتیک با اعوان و انصار جمهوری اسلامی و فرقهی پهلوی گرا به همان نسبت جن و بسمالله تبدیل شود، هر کدام از دیگری گریزانند.
ابلهانهترین بخش بیانیه پهلوی، جایی است که او مستقیماً ارتش را برای حلوفصل مطالبات سیاسی در کوردستان و مقابله با احزاب فرا میخواند. این فراخوان، چیزی جز اعلام رسمی یک جنگ و فاشیسم عریان نیست.
در تمام دنیا، ارتش نیرویی است که برای پاسداری از مرزها در برابر تهدید خارجی تعریف شده است. کشاندن ارتش به معادلات داخلی و استفاده از نیروی نظامی برای سرکوب مطالبات سیاسی، طبق تمام استانداردهای حقوق بشری و دموکراتیک، جنایت علیه بشریت محسوب میشود.
پهلوی با این تهدید نشان داد که هیچ ارادهای برای حل دموکراتیک مسأله ملل در ایران و سایر معضلات سیاسی و اجتماعی ندارد. او صرفاً میخواهد ماشین سرکوبی را که از پدرش به جمهوری اسلامی ارث رسیده بود، دوباره به ارث ببرد. او به جای ارائه راهکار سیاسی و حقوقی، زبان لوله تفنگ را برجسته کرده است؛ همان زبانی که جمهوری اسلامی ۴۶ سال است با آن با کوردها سخن میگوید.
وقتی شما برای حل یک موضوع سیاسی داخلی، از نیروی نظامی استفاده میکنید، یعنی آن بخش از جغرافیا و مردم را دشمن خارجی فرض کردهاید. پس بار دیگر باید تاکید کرد: تجزیهطلب واقعی کسی است که به جای درک واقعیتهای موجود، لوله تفنگ ارتش به سمت را مردم روا میداند و با دست خود، بذر جدایی و کینه میکارد. نتیجه ادامه این رویه از دو حال خارج نیست؛ یا این جدایی به حقیقت عینی می رسد یا در یک روند دمکراتیک همراه با رعایت تمام حقوق و موازین مشروع به یک همزیستی مسالمت آمیز ختم میشود. انتخاب همیشه با دولتهای حاکم است زیرا مردم کورد تکلیف خود را دانسته و به درازای تاریخ نشان دادهاند ذرهای از عزم خود کوتاه نخواهند آمد.
ادعای مضحک دفاع از تمامیت ارضی، آنهم با تهدید به لشکرکشی نظامی، پرده از حقیقتی مغفول برمیدارد: رضا پهلوی نه به عنوان راهکار، بلکه به عنوان یک بحران در مسیر سرنگونی جمهوری اسلامی قد علم کرده است. او با بازتولید همان ادبیات حذفی و امنیتی دهههای گذشته، عملاً به سوپاپ اطمینان رژیم تبدیل شده است.
بزرگترین خدمت پهلوی به جمهوری اسلامی در این مقطع، ایجاد تفرقه و بازگرداندن فضای رعب و بیاعتمادی میان ملل ایران است. وقتی او مردم بهپاخاسته را تهدید به سرکوب نظامی میکند، در واقع به جمهوری اسلامی این پیام را میدهد که: نگران نباش، اگر تۆ بروی، من همان ماشین سرکوب را با رنگ و لعابی جدید علیه مخالفانت به کار خواهم بست. این دقیقاً همان چیزی است که رژیم برای بقای خود به آن نیاز دارد؛ یعنی القای این حس که بدیل ما، استبدادی خشنتر و فاشیستیتر است.
دموکراسی یعنی پذیرش تکثر و به رسمیت شناختن ارادهی آزاد مردم در تعیین سرنوشت خود. کسی که امروز در رویای رسیدن به قدرت به سر میبرد، برای مخالفان فکری خود خط و نشان میکشد و ارتش را به رخ میکشد، نشان داده است که هیچ بویی از ارزشهای دموکراتیک نبرده است. فاشیسم، چه با عبای مذهبی و چه با شنل پادشاهی، در یک نقطه مشترک است: سرکوب حق دیگری با توسل به زور.
ایران امروز بر سر یک دوراهی تاریخی قرار دارد. یک راه، ادامه استبداد فعلی یا بازگشت به استبداد فردی گذشته با همان منطق مرکزمحوری و سرکوب ملل است. راه دیگر، شناسایی بیقید و شرط حق ملل در تعیین سرنوشت خویش است؛ حقی که فراتر از هرگونه مهندسی سیاسی و تحمیل از بالا به پایین است.
رضا پهلوی با بیانیه اخیرش ثابت کرد که او نهتنها متعلق به آینده ایران نیست، بلکه وصلهای است از گذشته که سعی دارد با سوءاستفاده از مصائب مردم، زنجیرهای جدیدی بر دست و پای آزادیخواهان ببندد. این حقیقت را بایستی با صدای بلند گفت که هرگونه تلاش برای بازسازی ماشین سرکوب نظامی و استفاده از آن در برابر ملل ایران، نهتنها به ثبات منجر نمیشود، بلکه شعلههای کینه و جدایی را برافروختهتر خواهد کرد.
سرنگونی واقعی جمهوری اسلامی، تنها با ویرانی فرهنگ استبداد و منطق سرکوب میسر است. ایران آینده یا فضایی برای ارادهی آزاد تمامی ملل، طیفها و گروههای اجتماعی خواهد بود، و یا در چرخهی بیپایان استبداد، زیر چکمههای فاشیسم به هر رنگی که باشد له خواهد شد. انتخاب ما روشن است نه به دیکتاتوری در هر لباسی، و آری به حق مطلق ملل در ترسیم آیندهی خویش.