در جستجوی عاملیت؛ نقدی بر انگاره‌های مرکزگرا و ضرورت اتحاد بلوک مقابل

بازدید 257

2026-02-15

 

تبارشناسی یک توهم؛ نقد هستی‌شناختی مفهوم ملت تاریخی ایران

یکی از بزرگترین موانع دستیابی به دموکراسی واقعی در جغرافیایی که امروز ایران نامیده می‌شود، سیطره‌ی یک دروغ مقدس به نام ملت تاریخی است. جریان‌های مرکزگرا، از سلطنت‌طلب تا بخش بزرگی از جمهوری‌خواهان، با تکیه بر این مفهوم، هرگونه مطالبه‌ی هویتی ملل دیگر  را به عنوان خدشه به وحدت ملی سرکوب می‌کنند. اما حقیقت علمی و تاریخی چیست؟

آنچه امروز به عنوان ایران با مرزهای مشخص سیاسی می‌شناسیم، محصول توافقات دیپلماتیک و نقشه‌های ترسیم شده در دو سده‌ی اخیر است. نسبت دادن مفهوم مدرن ملت (Nation) به امپراتوری‌های باستانی مثل هخامنشیان یا ساسانیان، یک تقلب بزرگ تاریخی و در اصل مغالطه زمان‌پریشی Anachronism است. در آن دوران، هویت‌ها بر اساس «رعیتِ شاه بودن» یا «تعلق مذهبی» تعریف می‌شد، نه بر اساس ملیت. مدعیان ملت تاریخی سعی دارند مفاهیم قرن بیستمی را به زور در کالبد تاریخ دو هزار سال پیش تزریق کنند تا سلطه‌ی امروز خود را طبیعی و ازلی جلوه دهند.

برخلاف ادعای پیوستگی تاریخی، این جغرافیا همواره صحنه‌ی گسست‌های عمیق بوده است. امپراتوری مادها، به عنوان اولین قدرت سازمان‌یافته در گستره‌ی زاگرس‌، توسط هخامنشیان با تاکتیک‌های نظامی و سیاسی حذف شد. پس از آن، هجوم اسکندر مقدونی‌، امپراتوری هخامنشیان را در هم شکست و سپس اشکانیان، ساسانیان و بعدها عرب ، ترکان و مغولان، هر بار ساختار قدرت را به کلی دگرگون کردند. حقیقت این است: هیچ روح واحد ملی در طول این هزاره‌ها وجود نداشته است. آنچه بوده، هم‌زیستی (گاه مسالمت‌آمیز و گاه قهرآمیز) جوامع شاه نشین و قبایل مختلف تحت لوای قدرت‌های استبدادی بوده است. ادعای وجود یک ملت واحد پیش از دوران مدرن، برساخت ذهنی تئوریسین های درباری در دوران پهلوی اول است که هدفش چیزی جز یکدست‌سازی اجباری نبود.  تئوریسین‌های مرکزگرا در ایران همواره با نگاهی حسرت‌آلود به مدل فرانسوی ملت‌سازی نگریسته‌اند؛ مدلی که در آن دولت توانست با اعمال خشونت عریان، آسمیلاسیون اجباری و سرکوب زبان‌های جنوب و شمال فرانسه مانند بروتون و اوکیتان ، یک هویت تک‌ساحتی خلق کند. اما مقایسه‌ی ایران با فرانسه یک مغالطه‌ی بزرگ است. اگر در فرانسه "دولت" توانست "ملت" مورد نظر خود را از دل خون و حذف زبان‌ها بیرون بکشد، در جغرافیا ایران، این پروژه به صخره‌ی سخت مقاومت ملل، به‌ویژه کوردها، برخورد کرد. در ایران، آسمیلاسیون نه تنها به یکدستی منجر نشد، بلکه به تضاد و تقابل تاریخی دامن زد. بنابراین، ایران امروز نه یک ملت-دولت تکمیل شده (مانند فرانسه)، بلکه یک زندان مللِ ناتمام است که در آن هویت‌های اصیل، با قدرت تمام در برابر هویت برساخت شده‌‌ی فرادست ایستاده‌اند. شکست پروژه‌ی پهلوی و جمهوری اسلامی در ادغام کوردها، بهترین گواه بر این است که ایران نمی‌تواند و نباید با نسخه‌ی منسوخ قرن نوزدهمی فرانسه اداره شود.

وقتی ملت تاریخی وجود خارجی ندارد، پس هیچ حق ازلی و ابدی هم برای مرکزگرایان جهت تعیین تکلیف برای دیگران وجود نخواهد داشت. ما با یک بحران قرارداد روبرو هستیم. ایران فعلی، خانه‌ای است که ساکنانش هرگز برای نحوه‌ی تقسیم اتاق‌های آن با هم توافق نکرده‌اند؛ بلکه یکی از ساکنان با تکیه بر قدرت نظامی و جعل قباله، خود را صاحب‌خانه و دیگران را مهمان یا مستأجر می‌نامد.

در گفتمان جریان‌های مرکزگرا، دموکراسی به شکلی تقلیل‌گرایانه تنها در شماره و تعداد آرا و استبداد اکثریت خلاصه می‌شود. اما در جوامع کثیرالمله و ناهمگونی چون جغرافیای ایران، این قرائت از دموکراسی نه تنها راهگشا نیست، بلکه خود به ابزاری برای سرکوب سیستماتیک تبدیل می‌گردد.

دموکراسی در جوامع مدرن، پیش از آنکه حکومت اکثریت باشد، تضمین حقوق اقلیت است. در کشوری که ساختار قدرت بر اساس یک هویت «فارس‌محور» مهندسی شده، دموکراسی عددی یعنی بازتولید دائمی سلطه. وقتی عاملیت یک ملت (کورد) در زیر چرخ‌دنده‌های رأی اکثریتی که اساساً هویت او را انکار می‌کند له شود، ما با دموکراسی روبرو نیستیم؛ بلکه با فاشیسم  مواجهیم. برای کوردها، دموکراسی زمانی معنا دارد که بتوانند بر سرنوشت خود، منابع خود و آینده خود تصمیم بگیرند، نه اینکه در پارلمانی در مرکز، همواره در اقلیت مطلق باقی بمانند.

بیایید صریح باشیم؛ رابطه‌ی ملل با مرکز در ایران، شباهت عجیبی به یک ازدواج اجباری دارد. در این رابطه، یک طرف (مرکز) مدعی است که چون «قرارداد» (قانون اساسی یا تمامیت ارضی) وجود دارد، طرف دیگر (کوردها) حق اعتراض، اصلاح و یا خروج ندارد.

اگر در یک رابطه، یکی از طرفین از حقوق اولیه خود محروم شود، مورد تحقیر قرار گیرد و ثروتش غارت شود، اصرار بر ماندن در آن رابطه به بهانه‌ی وفاداری، حماقت محض است. دموکراسیِ واقعی یعنی داشتن حق خروج. هر قراردادی که در آن امکان فسخ  پیش‌بینی نشده باشد، قرارداد نیست؛ بلکه یک سند بردگی است.

تئوریسین های مرکزگرا مدعی‌اند که حقوق کوردها باید در ذیل حقوق شهروندی برابر تعریف شود. اما این یک فریب است. «شهروندی» در یک ساختار متمرکز، یعنی هضم شدن در هویت اکثریت. ما به دنبال لطف مرکز برای اجازه دادن به تکلم به زبان مادری‌مان نیستیم؛ ما به دنبال عاملیت (Agency) هستیم. عاملیت یعنی قدرت تصمیم‌گیری سیاسی، اقتصادی و فرهنگی در سرزمین خودمان. دموکراسی که نتواند حاکمیت بومی را تضمین کند، هیچ اعتبار عملی و نظری ندارد.

اساساً هیچ جغرافیا و هیچ مرزی مقدس نیست. تنها امر مقدس، اراده‌ی انسان‌ها برای زیستن در آزادی است. اگر «تمامیت ارضی ایران» با «حق تعیین سرنوشت ملل» در تضاد باشد، از منظر دموکراسی مدرن، این تمامیت ارضی است که باید به نفع اراده‌ی ملل عقب‌نشینی کند. ائتلاف با هر جریانی که تمامیت ارضی را فراتر از حقوق بنیادین بشر و ملل بداند، در واقع ائتلاف با استبداد بعدی است.

در ادبیات سیاسی مرکزگرا، «تمامیت ارضی» (Territorial Integrity) به عنوان یک خط قرمز و امری لاهوتی معرفی می‌شود. اما از منظر حقوق بین‌الملل و عدالت اقتصادی، این مفهوم در ایران دچار یک انحراف ساختاری شده است.

در حقوق بین‌الملل، تمامیت ارضی اصلی است برای محافظت از یک کشور در برابر تجاوز خارجی؛ یعنی هیچ دولتی حق ندارد مرزهای دولت دیگر را با زور تغییر دهد. اما در ایران، این مفهوم به شکلی ناشیانه و مغرضانه به رابطه‌ی دولت با شهروندان سرایت داده شده است.

فریاد تمامیت ارضی سر دادن در مقابل مطالبه‌ی حق تعیین سرنوشت ملل داخل، مثل این است که مردی در خانه، همسرش را زندانی کند و وقتی زن اعتراض می‌کند، مرد فریاد بزند: این حقِ مالکیت من بر خانه است و کسی نباید در آن دخالت کند!. خیر؛ تمامیت ارضی مجوزی برای سرکوب داخلی و نادیده گرفتن اراده‌ی ملل ساکن در یک جغرافیا نیست.

کوردستان، علیرغم دارا بودن منابع غنی طبیعی، آب‌های جاری و زیر زمینی و پتانسیل‌های بی‌نظیر اقتصادی، همواره در رده‌های آخر توسعه‌یافتگی در ایران قرار دارد. ثروت استخراج شده از مناطق غیرفارس، به مرکز منتقل شده و صرف پروژه‌های ویژه‌ی پایتخت و تحکیم نهادهای سرکوب می‌شود، در حالی که سهم کوردستان بیکاری و فقر ساختاری است.  تمامیت ارضی در اینجا نه یک اصل میهنی، بلکه یک منطق اقتصاد استعماری و بسا غارتی است. هدف، حفظ زمین است نه حفظ مردم؛ هدف، دسترسی به منابع است نه کرامت ساکنان. به عبارتی فئودالیسم مدرنی است که اصالت را با زمین به مثابه ابزار تولید ثروت داده است. 

مرکزگرایان می‌گویند خاک نباید تکه شود، اما دهه‌هاست که با سیاست‌های خود، هویت انسان‌ها را تکه‌تکه کرده‌اند.

وقتی زبان من ممنوع است، وقتی تاریخ من تحریف می‌شود و وقتی عاملیت سیاسی ندارم، عملاً «تمامیت وجودی» من نقض شده است. چطور می‌توان از تمامیت یک خاک دفاع کرد وقتی تمامیت روحی و هویتی ساکنان آن به رسمیت شناخته نمی‌شود؟ خاک بدون انسان آزاد، چیزی جز یک گورستان بزرگ نیست.

هرگونه ائتلاف سیاسی در آینده، باید بداند که تمامیت ارضی یک موضوع قابل مذاکره و مشروط است. شرط حفظ یک جغرافیا، تامین عدالت، آزادی و عاملیت ملل آن است. اگر ساختار سیاسی ایران نتواند این شروط را برآورده کند، هیچ ضرورت اخلاقی یا حقوقی برای حفظ این تمامیت به قیمت اسارت ملل وجود ندارد.

سرمایه مدنی کوردستان؛ از نوروز تا تمرین حاکمیت مستقل

در حالی که اتاق‌های فکر در مرکز و احزاب در پیرامون، سرگرم معادلات کلان قدرت هستند، در داخل کوردستان یک انقلاب خاموش اما پویا در جریان است. جامعه‌ی مدنی کوردستان منتظر اجازه از کسی نمانده و هویت و عاملیت خود را در زیباترین و مقتدرانه‌ترین شکل ممکن فریاد می‌زند.

نوروز در کوردستان، فراتر از یک تغییر فصل، به یک رفراندوم سالانه تبدیل شد. وقتی مردم، رقص و پایکوبی (هه‌ڵپه‌رکێ) را به شکلی سراسری و منسجم، حتی در سخت‌ترین شرایط امنیتی و مذهبی، به یک نمایش اتحاد ملی تبدیل می‌کنند، در واقع در حال ارسال یک پیام هستند.

رقص دست‌در‌دست زن و مرد کورد، نه فقط یک آیین، بلکه یک کنش سیاسی جمعی است. این رقص، شکست پروژه‌ی آسمیلاسیون و سرکوب را جشن می‌گیرد. هر گامی که در هه‌ڵپه‌رکێ به زمین کوبیده می‌شود، لرزه بر مبانی تفکری می‌اندازد که می‌خواهد کورد را در قوم‌گرایی بدوی خلاصه کند.

محیط‌زیست؛ پیوند بیولوژیک با خاک و سرزمین

فداکاری فعالان محیط‌زیست کورد، از مهار آتش‌سوزی‌های آبیدر تا حفاظت از جنگل‌های مریوان، و مابقی نقاط زاگرس نشان‌دهنده‌ی یک بلوغ سیاسی بی‌نظیر است. حفاظت از وطن برای کورد، نه یک شعار دولتی، بلکه یک پیوند بیولوژیک با خاک است. کسی که جانش را برای حفظ یک درخت بلوط در زاگرس فدا می‌کند، در حقیقت نه تنها از یک موجود زنده، بلکه از «مرزهای وجودی» و سرزمینش دفاع می‌کند. این سطح از مسئولیت‌پذیری خودجوش، نشان‌دهنده آن است که کوردها خود را حاکمان واقعی این خاک می‌دانند؛ آن‌ها برای صیانت از زاگرس، منتظر اذن، بودجه یا دستور ستادهای مدیریت بحران در مرکز نمی‌مانند که اساساً در این مورد وجود خارجی هم ندارد. این دقیقاً همان «حاکمیت معنایی» است که بسیار پیش‌تر از «حاکمیت سیاسی» در بطن جامعه‌ی کوردستان محقق شده است.

در اینجا مایلم گوشه‌ی چشمی به واکنش مرکز اعم از حاکمیت، مردم و حتی جریانات اپوزسیون خارج در خصوص تهدیدات محیط زیستی در کوردستان بیاندازم.

تجربه‌ی تلخ آتش‌سوزی‌های مکرر در کوه‌های آبیدر و جنگل‌های بلوط زاگرس، یک حقیقت سیاسی را فاش کرد. با رصد دقیق رسانه‌ها، شبکه‌های اجتماعی و موضع‌گیری‌های حاکمیت و حتی اپوزیسیون خارج‌نشین، با یک «انجماد عاطفی» و «سکوت ممتد و سرد» روبرو می‌شویم. در حالی که سالانه رشیدترین و دلسوزترین فعالان مدنی کورد (شریف باجورها و امید کهنه‌پوشی‌ها) در میان شعله‌ها جان فدا می‌کنند، مرکز اعم از حکومت و مردم حتی به اندازه‌ی پاشیدن یک سطل آب بر این پیکر سوخته، با ما همراهی نکردند.

مقایسه‌ی واکنش گسترده‌ی سراسری به مرگِ پیروز (یوزپلنگ ایرانی) با سکوت مطلق در برابر خاکستر شدن ریه‌های زاگرس، پرده از یک واقعیت مکتوم برمی‌دارد. اگرچه حفاظت از گونه‌های نادر مانند پیروز حق است و باید صورت بگیرد، اما این تفاوتِ فاحش در سوگواری نشان می‌دهد که در ناخودآگاه جمعی مرکز، کوردستان پیش‌تر جدا شده است. آن‌ها نسبت به سرزمینی که آن را خاک مقدس ایران می‌نامند، هیچ حس مسئولیتی ندارند؛ گویی زاگرس بخشی از پیکره‌ی آن‌ها نیست. اینجاست که دروغ بزرگ تمامیت ارضی برملا می‌شود: آن‌ها خاک کوردستان را می‌خواهند، معادن طلا و سایر سرچشمه‌های تولید ثروت را از آن خود می‌پندارند اما برای زیست‌بوم و جان ساکنانش، کمترین بهایی قائل نیستند. زاگرس در آتش سوخت و مرکز با سکوتش امضا کرد که کوردستان در جغرافیای عاطفی آنها جایی ندارد.

 اعتصابات سراسری؛ تمرین انسجام داخلی

اعتصابات هماهنگ و منسجم در کوردستان، نشان‌دهنده‌ی یک انضباط مدنی خیره‌کننده است.  وقتی با یک فراخوان، تمام شریان‌های اقتصادی یک منطقه متوقف می‌شود، یعنی مردم تمرین کرده‌اند که چطور «حق خروج» خود را اعمال کنند. این اعتصابات ثابت می‌کند که کوردستان به سطحی از خودآگاهی رسیده است که می‌تواند هر زمان که اراده کند، قرارداد تحمیلی با مرکز را به صورت عملی معلق کند.

رهبران سیاسی در کوردستان باید بدانند که مشروعیت آن‌ها نه از تعداد سال‌های تأسیس حزبشان، بلکه از این «شور و شعور مدنی» می‌آید. جامعه‌ی مدنی کوردستان، مانیفست خود را در خیابان‌ها با خون و رقص نوشته است. ناگفته نماند که احزاب کورد خود از بانیان مقاومت مدنی در کوردستان هستند. اما اکنون که بلوغ و پختگی مدنی در این دیار به چنین سطح بالایی از شعور ملی رسیده است، زمان آن فرا رسیده که احزاب به حیطه اصلی فعالیت خود یعنی کار سیاسی برگردند و حیطه‌ی مدنی را به جامعه‌ی کورد واگذار کنند. 

ضرورت تشکیل «بلوک متحد کوردی»

اگر جامعه‌ی مدنی کوردستان سنگر اول را با مقاومت فتح کرده است، سنگر دوم که «سازمان‌دهی سیاسی واحد» است، همچنان در گرو تصمیم شجاعانه‌ی احزاب است. پراکندگی جریانات سیاسی کورد، بزرگترین هدیه‌ای است که آگاهانه یا ناآگاهانه به فاشیسم تقدیم می‌شود.

رقابت بر سر مشروعیت تاریخی، رهبری بلامنازع و مرزبندی‌های ایدئولوژیک، توان تاثیرگذاری کوردها را مستهلک می‌کند. در حالی که فاشیسم مرکزگرا در نفی هویت ملی ما با تمام شاخه‌هایش متحد است، احزاب کورد نباید برای اثبات خود در برابر یکدیگر انرژی صرف کنند.

تشکیل یک بلوک متحد یا شورای عالی که تمام طیف‌های فکری (از استقلال‌طلب تا فدرال‌خواه) را زیر یک چتر استراتژیک جمع کند، یگانه راه عبور از وضعیت «انکار» است.

این بلوک باید زبان واحد کوردستان در برابر دنیا و مرکز باشد. تا زمانی که مرکز با چند صدایی کوردها روبروست، به خود اجازه می‌دهد که از سیاست «تفرقه بینداز و حکومت کن» استفاده کند. بلوک متحد یعنی تبدیل «مطالبه» به «امر واقع»؛ یعنی مرکز باید بداند که با یک «بنیان قدرت غیرقابل حذف» روبروست، نه با چند گروه پراکنده.

وظیفه‌ی امروز احزاب، نه تعیین جایگاه خود در حکومت آینده، بلکه تضمین حقوق جمعی است. اختلافات حزبی باید به فردای آزادی و به قضاوت ملت در یک انتخابات آزاد واگذار شود. امروز تنها یک اصل باید حاکم باشد: «اتحاد برای کسب عاملیت». هر حزبی که از این بلوک خارج بماند، آگاهانه در زمین منکران وجودیمان بازی می‌کند.

اگر رهبران سیاسی نتوانند بر منیت‌های سازمانی غلبه کنند و بلوک متحد کوردی را حول محور عاملیت و حق تعیین سرنوشت شکل دهند، جامعه‌ی مدنی حق دارد که مشروعیت آن‌ها را زیر سوال ببرد و به دنبال ساختارهای نوین رهبری باشد.

در پایان این واکاوی، باید به بزرگترین تله‌ی روانی که جریان‌های فاشیست و مرکزگرا برای ملل تحت ستم ساخته‌اند اشاره کرد که همان  جرم‌انگاری حق است. آن‌ها دهه‌هاست که واژه‌ی استقلال را مترادف با خیانت، جنگ و تجزیه قرار داده‌اند تا حتی فکر کردن به آن را در ذهن ما سرکوب کنند. اما زمان آن رسیده که این تابو فرو بریزد.

بار دیگر  باید بر این اصل جهانی تأکید کرد که  میل به استقلال، یک مطالبه‌ی سیاسی مدرن و کاملاً دموکراتیک است. همان‌طور که در پیشرفته‌ترین دموکراسی‌های جهان (از اسکاتلند و کانادا تا بلژیک، ایتالیا و ...) احزاب استقلال‌طلب نه تنها سرکوب نمی‌شوند، بلکه بخشی از بدنه‌ی رسمی قدرت هستند، در ایران نیز باید از این مفهوم جرم‌زدایی شود. اگر ایران خانه‌ی مشترک است، ماندن در آن باید یک انتخاب آگاهانه باشد، نه یک اجبار مسلحانه. حق تعیین سرنوشت، شامل حق ماندن، حق فدرالیسم و حق جدایی است. انکار هر یک از این گزینه‌ها، به معنای نفی دموکراسی است.

به تمامیت خواهانی که از ما انتظار وفاداری بی قید و شرط دارند، صراحتاً باید گفت: وفاداری ما وجه‌المصالحه نیست. ایران برای ما نه یک معبد مقدس، بلکه باید یک قرارداد عادلانه باشد. وفاداری به ساختاری که زبان ما را گویش، فرهنگِ ما را فولکلور و مطالبه‌ی ما را آشوب می‌نامد، نه یک فضیلت ملی، بلکه یک حماقت تاریخی است. ما تنها به ساختاری وفادار خواهیم بود که عاملیت و هویت ما را در بالاترین سطح حقوقی تضمین کند.

آینده‌ی این جغرافیا دیگر در دستان یک مرکز مستبد و یکدست‌ساز نخواهد بود. عصر شاهنشاهی و ولایت مطلقه به پایان رسیده است. افق روشن ما، نظامی است که در آن ملل ساکن (کورد، بلوچ، ترک، عرب، فارس و...) نه بر اساس زور، بلکه بر اساس منافع مشترک و احترام متقابل در کنار هم باشند؛ و اگر این همزیستی ممکن نشد، جدایی مسالمت‌آمیز هزار بار شریف‌تر از همزیستی خونین است.

راه چاره گذار از ترس است به عاملیت. نخبگان، احزاب و جامعه‌ی مدنی بایستی که لکنت زبان را کنار بگذارند. هیچ جریان و چهره‌ای در میان ملل به دنبال ویرانی نیست، بلکه به دنبال ساختن خویشتن هستند.