چرا غرب رضا پهلوی را جدی نمی‌گیرد؟

بازدید 1174

2026-01-27

 

در تحلیل رفتار دولت‌های غربی، باید میان «ژست‌های دیپلماتیک» و «شناسایی رسمی» تفکیک قائل شد. رضا پهلوی به عنوان وارث آخرین پادشاه ایران، در چهار دهه گذشته همواره به عنوان قطب نمای نمادین بخشی از مخالفان مطرح بوده است. با این حال، چرا با وجود بحران‌های پیاپی سیاسی در ایران، واشینگتن، لندن، پاریس و برلین از برداشتن گام نهایی خودداری می‌کنند؟

این نوشتار با تکیه بر دکترین «رئال‌پولیتیک»، نشان می‌دهد که غرب نه بر اساس «حقانیت تاریخی» یا «عدالت‌خواهی» یا «مشهور یودن»، بلکه بر پایه «مدیریت ریسک» و «محاسبه ظرفیت» عمل می‌کند. برای فهم این بن‌بست، باید از دریچه استراتژیک به موضوع نگریست.

این مقاله بررسی می‌کند که چرا علی‌رغم بحران‌ های داخلی و فراخوان‌ های متعدد، دولت ‌های غربی به‌رغم تماس ‌های دیپلماتیک با رضا پهلوی، او را به ‌عنوان یک رهبر اپوزیسیون جدی برای انتقال قدرت نمی‌پذیرند. این نوشتار با استفاده از چارچوب ‌های نظری مشروعیت سیاسی، رئال‌پولیتیک و نظریه ‌های گذار دموکراتیک، و با مطالعه تطبیقی نمونه ‌های تاریخی ( ژنرال دوگول، خوان گوایدو، سوتلانا تیخانوفسکایا، ژان برتراند آریستید، دولت در تبعید کویت، ویکتور یوشچنکو) نشان می دهد که غرب برای شناسایی رسمی یک رهبر اپوزیسیون سه موضوع اساسی را مد نظر قرار می دهد. مشروعیت قانونی، ظرفیت عملی اعمال قدرت و انسجام شبکه‌های سیاسی داخلی. رضا پهلوی در اغلب این معیارها کمبودهای ساختاری دارد که مانع از تبدیل شدن اش به یک آلترناتیو عملی و جدی در نگاه غرب شده است.

شناسایی رسمی رهبران اپوزیسیون در نظام بین‌الملل  موضوعی حساس و سرنوشت‌ ساز است که به عوامل متعدد حقوقی، سیاسی، امنیتی و اقتصادی بستگی دارد. از آنجا که غرب طبق دکترین رئال‌پولیتیک عمل می‌کند، مشروعیت تاریخی یا نمادین به ‌تنهایی برای حمایت رسمی کافی نیست؛ غرب به دنبال منافع استراتژیک، مدیریت ریسک و ظرفیت واقعی بازیگران سیاسی برای اداره کشور پس از تغییر است. رضا پهلوی، با وجود حضور رسانه‌ای و حمایت بخش‌ هایی از جامعه بویژه در خارج از کشور، تاکنون نتوانسته معیارهای مورد انتظار غرب را برآورده کند.

مشروعیت از نگاه ماکس وبر

ماکس وبر مشروعیت را به معنای پذیرش حقانیت یک قدرت یا حکومت توسط مردم تعریف می‌کند. قدرت زمانی پایدار است که افراد جامعه آن را مشروع بدانند، نه صرفاً به دلیل زور یا اجبار. وبر سه نوع مشروعیت یا سلطهٔ مشروع را شناسایی می‌کند: سلطهٔ سنتی: اقتدار مبتنی بر سنت‌ها و رسوم قدیمی است. مثلا پادشاهی‌های ارثی یا روسای قبایل.  سلطهٔ کاریزماتیک: اقتدار مبتنی بر ویژگی‌ها و توانایی‌های خاص یک فرد است. مانند رهبران مذهبی یا انقلابی. سلطهٔ قانونی-رسمی: اقتدار مبتنی بر قوانین و مقررات رسمی است. حکومت‌های مدرن و دموکراسی‌های قانونی از این دست هستند.

با توجه به چارچوب نظری وبر، رضا پهلوی هیچ‌کدام از انواع مشروعیت مطرح‌شده را ندارد:

وی سلطهٔ سنتی ندارد، چون سلطنت پهلوی در ایران پایان یافته و مردم دیگر آن را به عنوان سنت پذیرفته‌شده نمی‌بینند. سلطهٔ کاریزماتیک ندارد، چون توانایی‌های خارق‌العاده یا قدرت جذب احساسی که باعث پیروی مردم شود، در او دیده نمی‌شود؛ او بیشتر مشهور است تا کاریزماتیک. سلطهٔ قانونی-رسمی ندارد، چون هیچ مقام قانونی یا ساختار حکومتی به او مشروعیت نمی‌دهد.

بنابراین، از نظر ماکس وبر، رضا پهلوی صرفاً یک پدیده یا  شخصیت مشهور است که کارکردی موقت و پرنوسان دارد، نه یک رهبر با مشروعیت واقعی.

شهرت

شهرت به معنای شناخته‌شدن یک فرد در جامعه یا رسانه‌هاست، اما لزوماً به معنای قدرت، حق فرمانروایی یا پذیرش رسمی نیست. شهرت پدیده‌ای ناپایدار است و می‌تواند با تغییر افکار عمومی از بین برود. همان‌طور که یک بازیگر مشهور با وجود میلیون‌ها طرفدار اختیار سیاسی ندارد، رضا پهلوی نیز فردی شناخته‌شده است، اما این شناخته‌شدن به مشروعیت سیاسی تبدیل نمی‌شود.

در دیپلماسی مدرن یا امروزی هم ، فقط مشروعیت قانونی–عقلانی که مبتنی بر نهادهای انتخابی، قواعد حقوقی و فرآیندهای مشخص است، می‌تواند زمینه شناسایی رسمی یک رهبر را فراهم کند، زیرا این نوع مشروعیت با پاسخ‌گویی روشن و مقبولیت نهادسازی همراه است.

رئال‌پولیتیک و مدیریت ریسک

رئالیسم سیاسی تأکید می‌کند که دولت‌ها صرفاً بر اساس فضایل اخلاقی یا ارزش‌های نمادین تصمیم نمی‌گیرند، بلکه منافع، ثبات، امنیت و قدرت عملی را در اولویت قرار می‌دهند. از این منظر، غرب به رهبرانی توجه می‌کند که نه فقط در اندیشه و شعار محبوب باشند، بلکه توانایی واقعی برای اداره بحران، مدیریت نیروهای مسلح، اقتصاد و ثبات اجتماعی داشته باشند.

گذار دموکراتیک و کنش جمعی

گذر از اقتدارگرایی به دموکراسی مستلزم فرآیندهای نهادی‌شده است. این نظریه بر اهمیت احزاب، شبکه‌ های مدنی، طبقات اجتماعی سازمان‌یافته، و فرآیندهای انتخاباتی تأکید دارد. رهبر اپوزیسیون باید بتواند نیروی اجتماعی را به ابزارهای سیاسی قابل استمرار تبدیل کند.

تحلیل تطبیقی نمونه‌های تاریخی

ژنرال شارل دوگل (۱۹۴۰–۱۹۶۹): گذار از مشروعیت کاریزماتیک به مشروعیت قانونی

ژنرال شارل دوگل نمونه‌ای کلاسیک از مشروعیت کاریزماتیک در شرایط بحران ملی است. پس از اشغال فرانسه توسط آلمان نازی در سال ۱۹۴۰، دوگل در ۱۸ ژوئن ۱۹۴۰ بدون آنکه منصب رسمی یا قدرت قانونی در اختیار داشته باشد، با صدور فراخوان معروف خود از لندن، رهبری «فرانسهٔ آزاد» را بر عهده گرفت. مشروعیت او نه از نظام حقوقی وقت فرانسه، بلکه از اعتبار شخصی، احساس وظیفه ملی، حمایت نیروهای مقاومت داخلی و به‌رسمیت‌شناخته‌شدن تدریجی از سوی متفقین (۱۹۴۰–۱۹۴۴) ناشی می‌شد.

دوگل توانست این مشروعیت کاریزماتیک را به شبکه‌ای واقعی از مقاومت داخلی و ساختار سیاسی در تبعید پیوند بزند و پس از آزادی فرانسه در سال ۱۹۴۴، آن را به قدرت رسمی منتقل کند. این فرایند در نهایت با بازگشت او به قدرت و انتخابش به‌عنوان رئیس‌جمهور جمهوری پنجم فرانسه در سال ۱۹۵۹ به اوج رسید و تا سال ۱۹۶۹ ادامه یافت. بدین‌ترتیب، اقتدار دوگل از یک رهبری نمادین و کاریزماتیک در تبعید به مشروعیتی مبتنی بر قانون، نهاد و دولت رسمی گذار یافت؛ گذاری که کاملاً با الگوی ماکس وبر درباره تثبیت و نهادینه‌سازی مشروعیت کاریزماتیک همخوان است.

خوان گوایدو (ونزوئلا – ۲۰۱۹)

ونزوئلا در دهه دوم قرن بیست‌ویکم با بحران سیاسی عمیق روبه‌رو شد. پس از انتخابات ۲۰۱۸، ادعای تقلب گسترده در نتایج و عدم مشروعیت نهادهای انتخاباتی باعث شد قدرت دوگانه‌ای شکل گیرد: مادورو در کاخ ریاست‌جمهوری و گوایدو در مجلس ملی. در چنین وضعیتی، گوایدو به‌ عنوان رئیس مجلس ملی، طبق متن قانون اساسی، می‌توانست مسئولیت موقت ریاست‌جمهوری را بر عهده گیرد.

نکته کلیدی در مورد گوایدو این بود که او دارای جایگاه رسمی در یک نهاد منتخب بود. برخلاف رهبران نمادین که تنها از رسانه‌ها مشروعیت می‌گیرند، مشروعیت او به‌طور مستقیم از ساختار قانونی کشور استخراج شد. این امکان را برای غرب فراهم کرد تا حمایت خود را با اتکا به مبانی حقوقی توجیه کند.

شبکه عملیاتی و ظرفیت اعمال قدرت

گوایدو توانست جریان‌های سیاسی مخالف را در داخل کشور بسیج کند؛ البته نه با ابزار نظامی، بلکه با استناد به آرای مردم، قانون اساسی و نهادهای انتخابی. او همچنین توانست در داخل مجلس ملی، طراحی سیاسی و دیپلماتیک قابل توجهی برای اعمال فشار داخلی و خارجی ایجاد کند.

واکنش غرب

ایالات متحده، اتحادیه اروپا، کانادا و چند کشور آمریکای لاتین به‌سرعت او را به‌ عنوان رئیس‌جمهور موقت ونزوئلا به رسمیت شناختند. این کشورها تأکید کردند که حمایتشان بر مبنای حمایت از قانون اساسی و نهادهای رسمی است، نه حمایت صرف از یک فرد.

سوتلانا تیخانوفسکایا (بلاروس – ۲۰۲۰)

بلاروس در سال ۲۰۲۰ شاهد تظاهرات هایی از جنس جنبش‌های مدنی در تاریخ معاصر خود بود. در انتخابات ریاست‌جمهوری، مستنداتی گسترده‌ از دستکاری نتایج و بی‌اعتباری رسمی وجود داشت. سوتلانا تیخانوفسکایا به‌عنوان نامزد مخالف و نماینده جنبش مدنی، با پشتوانه مردمی قابل توجهی وارد صحنه شد.

مشروعیت انتخاباتی

مشروعیت تیخانوفسکایا از نتایج واقعی انتخابات و تقلب آشکار ناشی می‌شد. اگرچه او به‌ صورت رسمی برنده اعلام نشد، اما نهادهای مستقل و تحلیل داده‌های انتخاباتی نشان داد که او در واقع بیشترین رأی را کسب کرده است. این اعتبار اجتماعی و انتخاباتی او را متفاوت از رهبران فاقد جایگاه انتخابی کرد.

شبکه‌های مدنی و عملیاتی

تیخانوفسکایا توانست گروه‌های محلی، فعالان حقوق بشر، رسانه‌ها و سازمان‌های مدنی را به شبکه‌ای منسجم تبدیل کند که در مواجهه با سرکوب دولتی پایدار باقی ماند. این شبکه نه فقط در شهرهای بزرگ، بلکه در مناطق کوچک‌تر نیز فعال بود.

واکنش غرب

اتحادیه اروپا و ایالات متحده از او به‌ عنوان نماینده‌ی واقعی مردم بلاروس حمایت کردند و برخی از مقامات بلاروس را تحریم کردند. حمایت غرب در این مورد نه به دلیل روابط پنهانی بلکه به دلیل اعتبار انتخابات و خواست مردمی قابل راستی‌آزمایی بود.

ژان برتراند آریستید (هائیتی – ۱۹۹۴)

ژان برتراند آریستید، کشیش و فعال حقوق بشر، در هائیتی از طریق انتخاباتی قانونی به ریاست‌جمهوری رسید. او پس از کودتا در سال ۱۹۹۱ مجبور به تبعید شد، اما مشروعیت انتخاباتی ‌اش همچنان مورد پذیرش بین‌المللی بود.

مشروعیت قانونی و بین‌المللی

برخلاف رهبران نمادین، مشروعیت آریستید به‌طور مستقیم از روند انتخاباتی واقعی و مورد تأیید بخش بزرگی از جامعه هائیتی آمده بود. این موضوع باعث شد که دولت‌های غربی و سازمان ملل او را تحت عنوان رئیس‌جمهور قانونی به‌رسمیت بشناسند و برای بازگرداندن او اقدام کنند.

شبکه عملیاتی

آریستید در تبعید توانست شبکه‌ای بین‌المللی از حمایت سیاسی، رسانه‌ای و حقوقی ایجاد کند. دیاسپورای هائیتی و جامعه بین‌المللی، به‌ویژه ایالات متحده و سازمان ملل، در این مسیر نقش فعال داشتند.

واکنش غرب

ایالات متحده و متحدانش مداخله‌ای محدود برای بازگرداندن آریستید به قدرت انجام دادند. این حمایت نه برای ترویج یک فرد خاص، بلکه برای بازگرداندن نظم حقوقی و سیاسی بود.

دولت در تبعید کویت (۱۹۹۰)

در سال ۱۹۹۰، عراق به رهبری صدام حسین کویت را اشغال کرد. پادشاه کویت و اعضای دولت قانونی مجبور به فرار شدند و دولت در تبعید تشکیل شد.

دولت کویت قبل از اشغال مشروعیت کامل داخلی و بین‌المللی داشت. قراردادهای بین‌المللی، فعالیت ‌های دیپلماتیک و عضویت در سازمان ‌های جهانی این مشروعیت را تحکیم کرده بود.

شبکه عملیاتی

دولت در تبعید توانست به سرعت حمایت دیپلماتیک گسترده ‌ای از سازمان ملل، ایالات متحده و متحدانش جلب کند و کمپین حقوقی و رسانه‌ای گسترده‌ای علیه اشغال عراق راه‌اندازی کند.

واکنش غرب

این شناسایی سریع، نمونه‌ای از پذیرش دولت قانونی موجود بود، حتی زمانی که کنترل فیزیکی بر کشور نداشت. مشروعیت مدرن و شبکه دیپلماتیک قوی دولت کویت، موجب شد تا حمایت رسمی غرب بسیار سریع اتفاق بیفتد.

ویکتور یوشچنکو (اوکراین – ۲۰۰۴)

در اوکراین، انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۰۴ با ادعای تقلب گسترده همراه بود. اعتراضات مردمی (انقلاب نارنجی) در سراسر کشور رخ داد و نهادهای قضایی انتخاباتی به بررسی نتایج رأی‌گیری پرداختند.

مشروعیت قانونی

دیوان عالی اوکراین رأی به تکرار انتخابات داد و ویکتور یوشچنکو به‌عنوان برنده قانونی شناخته شد. این فرآیند، مشروعیت او را از منظر داخلی و بین‌المللی تقویت کرد.

شبکه عملیاتی

یوشچنکو توانست جنبش مردمی و احزاب سیاسی را بسیج کند و اعتراضات را به یک جنبش مسالمت‌آمیز با ساختار تبدیل کند. این شبکه داخلی قدرت اعمال فشار واقعی را داشت.

واکنش غرب

اتحادیه اروپا و آمریکا از نتایج تکرار شده انتخابات حمایت کردند و نقش دیپلماتیک مؤثری در تثبیت نهادهای دموکراتیک اوکراین داشتند.

نلسون ماندلا: از کاریزما تا مشروعیت قانونی

نلسون ماندلا در مقاطع مختلف تقریباً هر سه نوع مشروعیت مورد نظر ماکس وبر را تجربه کرد. او ابتدا از مشروعیت کاریزماتیک برخوردار بود؛ سال‌ ها زندان، فداکاری شخصی، مقاومت اخلاقی و پرهیز آگاهانه از انتقام باعث شد مردم او را نه صرفاً به‌عنوان یک چهره مشهور، بلکه به‌عنوان یک رهبر اخلاقی بپذیرند و پیروی از او داوطلبانه و عاطفی باشد. پس از فروپاشی نظام آپارتاید، ماندلا توانست این کاریزما را به مشروعیت قانونی–رسمی تبدیل کند و از طریق انتخابات آزاد به ریاست‌جمهوری برسد؛ در این مرحله، اقتدار او نه از محبوبیت شخصی، بلکه از قانون، رأی مردم و نهادهای رسمی ناشی می‌شد. همان‌گونه که وبر تأکید می‌کند، رهبر کاریزماتیک اگر نتواند کاریزمای خود را به ساختار قانونی تبدیل کند، مشروعیتش به‌تدریج فرو می‌ریزد، اما ماندلا دقیقاً موفق شد این گذار را به‌طور کامل و پایدار انجام دهد.

مقایسه رضا پهلوی با نمونه های تاریخی

در قیاس با نمونه‌هایی که پیش‌تر بررسی شد، تفاوت‌ها کاملاً روشن است. خوان گوایدو و سوتلانا تیخانوفسکایا هر دو از نوعی مشروعیت قانونی یا انتخاباتی برخوردار بودند و توانستند شبکه‌هایی فعال و قابل شناسایی در داخل کشور خود ایجاد کنند. ژان‌ برتران آریستید و دولت در تبعید کویت علاوه بر مشروعیت رسمی و بین‌المللی، دارای ساختار اجرایی و شبکه‌های عملیاتی مؤثر بودند که امکان کنش سیاسی واقعی را فراهم می‌کرد. ویکتور یوشچنکو نیز نه‌تنها از پشتوانه انتخاباتی بهره می‌برد، بلکه توان بسیج مردمی و سازمان‌دهی شبکه‌های داخلی فعال را داشت. ژنرال شارل دوگل نمونه‌ای برجسته از مشروعیت کاریزماتیک و ملی است؛ او در شرایط اشغال فرانسه، با تکیه بر اعتبار شخصی، پیوند با مقاومت داخلی و به‌رسمیت‌شناخته‌شدن بین‌المللی، رهبری «فرانسه آزاد» را بر عهده گرفت و بعدها این مشروعیت را به قدرت قانونی تبدیل کرد. نلسون ماندلا نقطه اوج این الگو است؛ او هم‌زمان مشروعیت کاریزماتیک، پشتوانه مردمی، شبکه سازمان‌یافته داخلی و در نهایت مشروعیت قانونی را در اختیار داشت.

در مقابل، رضا پهلوی فاقد این مؤلفه‌های اساسی است. نه از مشروعیت قانونی یا انتخاباتی برخوردار است، نه شبکه عملیاتی مؤثر در داخل کشور دارد، و نه پیوندی منسجم و پایدار با نیروها و گروه‌های سازمان‌یافته سیاسی برقرار کرده است. از این‌رو، جایگاه او بیش از آنکه در چارچوب رهبری سیاسی یا مشروعیت وبری قابل تحلیل باشد، در سطح یک چهره شناخته‌شده و نمادین باقی می‌ ماند.

منشور مهسا و فراخوان‌های اخیر

قتل ژینا (مهسا) امینی در سال ۱۴۰۱، جرقه‌ای برای اعتراضات گسترده مردمی  شد. رضا پهلوی بلافاصله فراخوان‌هایی صادر کرد تا مردم به خیابان‌ها بیایند و حکومت را تحت فشار قرار دهند. با این حال، بررسی میدانی نشان می‌دهد که:

  1. عدم برنامه‌ریزی عملیاتی: فراخوان‌ ها صرفاً در قالب پیام رسانه‌ای و توییت‌های بین‌المللی بود و هیچ سازوکار داخلی برای هماهنگی اعتراضات ایجاد نشد.
  2. پراکندگی اعتراضات: اعتراضات عمدتاً در شهرهای بزرگ و در قالب تجمعات کوتاه‌ مدت باقی ماند و به شهرهای کوچک و روستاها تسری پیدا نکرد.
  3. پیامدهای خشونت‌آمیز: به دلیل نبود مدیریت بحران، سرکوب شدید نیروهای امنیتی رخ داد و هزاران نفر کشته، زخمی یا بازداشت شدند.
  4. تفسیر غرب: تحلیل‌گران غربی این وضعیت را به‌ عنوان عدم توانایی در مدیریت قدرت و خشونت ارزیابی کردند و از شناسایی رسمی رضا پهلوی خودداری کردند.

فراخوان‌های اخیر و اثر محدود آنها

رضا پهلوی طی چند سال اخیر، فراخوان‌هایی مشابه صادر کرده است:

فراخوان‌ها بدون شبکه داخلی و بدون همکاری با احزاب و گروه‌های ملی منسجم، عمدتاً در دیاسپورا و شبکه‌های اجتماعی دنبال شدند.

تحلیل رسانه‌ای نشان می‌دهد که اعتراضات پراکنده و بدون هماهنگی، به راحتی سرکوب شدند و همین نیز باعث سرکوبگران حکومتی در وقایع اخیر دی ماه دست به کشتار هزاران معترض بزند. غرب این وضعیت را به عنوان کمبود قدرت واقعی و توان بسیج عمومی تفسیر می‌کند بویژه این نکته مهم از چشم نهادها و اتاق فکرهای غربی دور نمانده که در پی فراخوان دو روزه پهلوی برنامه مشخص و مدونی برای کانالیزه کردن اعتراض ها  نداشته و این را صرفا سوار شدن بر موج اعتراضات ناشی از بحران اقتصادی قلمداد می کنند، نه صرفاً محبوبیت رسانه‌ای یا حمایت خارج کشور.

عدم ائتلاف با جریان‌های داخلی منسجم

یکی از بزرگ‌ترین ضعف‌های رضا پهلوی، عدم تعامل با جریان‌های داخلی منسجم و با تجربه است که عمده ترین و تاثیرگذارترینشان عبارتند از:

  1. جمهوری‌خواهان: این گروه‌ها تجربه طولانی در سازماندهی نهادهای سیاسی دارند و شبکه داخلی محدود اما با کیفیتی دارند. رضا پهلوی با آنها تعامل فعال ندارد.
  2. جنبش‌ کردستان: کردها توان منطقه ایی، ساختار امنیتی و شبکه مدنی گسترده و جامعه سیاسی  پویایی دارند، ولی رضا پهلوی با آنها اتحاد استراتژیک ایجاد نکرده و نه تنها راه حلی برای تامین خواستهایشان ندارد بلکه بر ادامه سیاستهای پدرش و جمهوری اسلامی در رابطه با آنها صحه میگذارد وی حتی همین سیاست را در قبال بلوچ، آذری و عربها در پیش گرفته است.
  3. چپ‌ها و سازمان‌های کارگری: طبقه کارگر سازمان‌یافته و اتحادیه‌های صنفی هر چند نیمبند و تضعیف شده می‌توانند ابزار واقعی تغییر را ایجاد کنند، اما پهلوی تاکنون نه تنها از این شبکه‌ها نیزبهره نگرفته است بلکه آنها را خضم ایدیولوژیک خودش میداند.
  4. مجاهدین خلق:  یکی از موانع سر راه پهلوی نحوه تعامل با سازمان مجاهدین خلق است. سازمانی که علی رغم ملاحظاتی که به لحاظ گفتمانی و تردید در پایگاه اجتماعی اش وجود دارد، همچنان منسجم ترین و پرنفوذترین سازمان خارج از کشور است که هم در لابی کردن در کنگره آمریکا و هم همکاری با نهادهای اطلاعاتی بین المللی بیشتر از هر گروه دیگری مورد توجه است. رضا پهلوی با این گروه هم نه تنها ارتباطی ندارد بلکه  آنها را دشمن خود نیز فرض کرده است. نتیجه چنین عدم اتحادی ، این است که غرب رضا پهلوی را صرفاً به عنوان نماد رسانه‌ای یا کارت فشار خارجی می‌بیند، نه رهبر عملیاتی که بتواند انتقال قدرت واقعی ایجاد کند.

تحلیل عملیاتی و امنیتی

ظرفیت اعمال قدرت

غرب برای شناسایی رسمی یک رهبر اپوزیسیون، توانایی او در مدیریت نیروهای مسلح، امنیت داخلی و ثبات کشور را بررسی می‌کند. رضا پهلوی تاکنون هیچ طرح مشخصی برای مدیریت نیروهای مسلح یا ایجاد شورای انتقالی ارائه نکرده است. آنچه نیز در دفترچه اضطرار منتسب به او دیده میشود مهندسی قبضه کردن همه مجاری سیاسی و نظامی قدرت است و بنظر می رسد اجرایی کردن چنین مفادی به خیال بافی شبیه است تا دیدن واقعیت بافت قدرت و جامعه.

غرب همچنین ریسک سقوط بدون مدیریت و بی‌ثباتی اقتصادی را ارزیابی می‌کند. اعتراضات پراکنده و بدون هماهنگی داخلی می‌تواند منجر به خلاء قدرت، هرج و مرج و آسیب به زیرساخت‌های اقتصادی شود.

در جمع‌بندی نهایی می‌توان گفت که وضعیت کنونی با سه شکاف اساسی مواجه است. نخست، شکاف حقوقی که در فقدان مشروعیت قانونی، نبود نهاد انتخاباتی معتبر یا عدم شکل‌گیری یک شورای انتقالی مشخص نمود پیدا می‌کند. دوم، شکاف عملیاتی که به نبود شبکه فعال در داخل کشور، فقدان ابزارهای واقعی بسیج اجتماعی و ناتوانی در ایجاد اختلال مؤثر در کارکردهای سیستم بازمی‌گردد. سوم، شکاف امنیتی است که خود را در نبود برنامه‌ای روشن برای مدیریت نیروهای مسلح، کنترل دوره گذار و تضمین ثبات کشور نشان می‌دهد.

بر اساس این شرایط، چند سناریوی محتمل برای آینده قابل تصور است. در سناریوی نخست، نقش رضا پهلوی در سطحی نمادین باقی می‌ماند و او بیشتر به‌ عنوان یک ابزار یا کارت فشار رسانه‌ای در فضای بین‌المللی عمل خواهد کرد. در سناریوی دوم، فراخوان‌های پراکنده و فاقد سازمان‌دهی ادامه می‌یابد؛ اعتراضاتی که به دلیل نبود برنامه و ساختار، به‌سادگی مهار و سرکوب می‌شوند. سناریوی سوم تنها در صورتی قابل تحقق است که ارتقای واقعی مشروعیت و ظرفیت عملیاتی صورت گیرد؛ امری که مستلزم تشکیل شورای انتقالی، همکاری سازمان‌یافته با نیروهای جمهوری‌خواه، چپ و کرد، و ایجاد شبکه عملیاتی مؤثر در داخل کشور است. تنها در چنین چارچوبی است که امکان جلب حمایت پایدار غرب و تبدیل کنش نمادین به نیروی سیاسی واقعی فراهم می‌شود.

تجربه تاریخی نشان داده است که غرب خالق انقلاب ‌ها نیست، بلکه تثبیت‌کننده پیروزی‌ هاست. شارل دوگل، نلسون ماندلا، واتسلاو هاول، سون یات‌ سن و احمد بن‌بلّا نمونه‌ هایی از رهبرانی هستند که پیش از انقلاب یا تغییر نظام، به‌ عنوان اپوزیسیون شناخته شده و از حمایت یا مشروعیت سیاسی غرب برخوردار بودند و این موقعیت به آن‌ها امکان داد تا پس از موفقیت انقلاب یا فروپاشی رژیم، به مقام‌های عالی کشور دست یابند و نقش تعیین‌کننده‌ای در شکل‌گیری حکومت‌های جدید ایفا کنند، زیرا غرب آنها را به ‌عنوان نیروهای واقعی و مؤثر در تغییر قدرت می ‌دید، در حالی که افرادی مانند رضا پهلوی هرگز چنین مشروعیت و تأیید عملی از سوی غرب نیافتند، زیرا غرب او را به ‌عنوان عاملی با توانایی محدود برای تغییر واقعی قدرت نمی‌شناسد و نقش او عمدتاً نمادین تلقی می ‌شود.

پس رضا پهلوی، در شرایط فعلی، بیشتر یک نماد رسانه ‌ای و استراتژیک است تا رهبر عملیاتی انتقال قدرت و به همین دلیل وی را بعنوان آلترناتیوی ممکن برای دوره گذار و تغییر نمی بیند یا جدی نمی گیرد.