سخنی کوتاه با اندک کوردهایی که با انکارکنندگان ملت کورد هم‌صدا شده‌اند

بازدید 769

2026-01-07

این متن را به زبان فارسی می‌نویسم، زیرا مخاطب اصلی من کسانی هستند که متأسفانه به‌دلیل سیاست‌های کلونیالیستی دولت‌های ایران، تسلط کافی به زبان مادری خود ندارند. در نتیجه، اغلب متونی که می‌خوانند به زبان فارسی است؛ متونی که عموماً آگاهانه یا ناآگاهانه گفتمان برتری و سروری فارس‌ها بر دیگر ملت‌های ساکن ایران را بازتولید وترویج می‌کنند.

در روزهایی که اعتراضات در ایران جانی تازه گرفته و بحث‌ها پیرامون آلترناتیوها و جایگزین جمهوری اسلامی دوباره داغ شده است، موضوع بازگشت رضا پهلوی نیز بار دیگر به‌طور جدی مطرح شده و طرفدارانی پیدا کرده است. در این نوشته قصد دارم به برخی نکات و پرسش‌های اساسی بپردازم؛ پرسش‌هایی که می‌توانند در شکل‌گیری قدرت تصمیم‌گیری و موضع‌گیری سیاسی خوانندگان نقش تعیین‌کننده‌ای داشته باشند.

نخستین و شاید مهم‌ترین مسئله‌ای که هر کورد باید پیش از هر چیز به آن بیندیشد، یک مسئله هستی‌شناسانه است؛ مسئله‌ای که متأسفانه در بسیاری از جریان‌ها و محافل سیاسی کوردی غایب بوده است: کورد کیست؟

وقتی می‌گوییم «ما کورد هستیم»، دقیقاً منظورمان از کورد بودن چیست؟
چه مؤلفه‌ها و فاکتورهایی ما را از دیگر ملت‌ها متمایز می‌کند؟
زبان، تاریخ، حافظه جمعی، جغرافیا، یا تجربه مشترک ستم؟

آیا کورد بودن صرفاً به زبان کوردی محدود می‌شود، یا زبان تنها یکی از لایه‌های عمیق‌تر هویت ماست؟
چرا پاسخ به این پرسش‌ها اهمیت دارد؟
زیرا بدون پاسخ روشن به این سؤالات بنیادین، هرگونه کنش سیاسی، انتخاب آلترناتیو، یا حمایت از یک جریان یا فرد، می‌تواند به‌جای رهایی، به بازتولید اشکال جدیدی از سلطه و انکار هویت جمعی ما منجر شود. این پرسش‌ها نه صرفاً نظری، بلکه تعیین‌کننده جهت‌گیری ما در عمل و در بزنگاه‌های تاریخی هستند. پاسخ به این پرسش‌ها می‌تواند این واقعیت را برای ما روشن کند که ما و دیگر ملت‌ها، به‌ویژه ملت فارس که ملتِ حاکم در ایران است، نه‌تنها متفاوت هستیم، بلکه دارای جهان‌زیست‌ها، تجربه‌های تاریخی و افق‌های معنایی کاملاً متمایزی هستیم. این تفاوت‌ها فقط به زبان یا فرهنگ محدود نمی‌شوند، بلکه در شکل زندگی، ارزش‌ها، مناسبات اجتماعی، فهم عدالت، تجربه‌ی رنج و شادی، و حتی در نحوه تصور قدرت و آزادی خود را نشان می‌دهند. به عبارت دیگر، جهان‌زیست ما و فارس‌ها، دو چشم‌انداز متفاوت از جهان، انسان و تاریخ است که هرکدام قواعد و مفاهیم خاص خود را دارند. وقتی این تفاوت‌ها نادیده گرفته شود، و گفتمان حاکم یکسان‌سازی و سرکوب را تحمیل کند، نتیجه چیزی جز بازتولید سلطه، انکار هویت و تحقیر تاریخ و فرهنگ ما نخواهد بود. آگاهی به این تمایز بنیادین، پیش‌شرط هر گونه حرکت سیاسی یا اجتماعی آگاهانه است. بدون درک این واقعیت، هر آلترناتیوی که از بیرون یا بالای سر ما تحمیل شود، چه به شکل وعده آزادی، چه به شکل تغییر حکومت، ممکن است تنها بازتولید همان نظم سلطه در شکلی تازه باشد. تنها با شناخت کامل تفاوت‌ها و پذیرش مشروعیت هویت جمعی خود است که می‌توانیم روابطی عادلانه، برابر و مستقل با دیگر ملت‌ها برقرار کنیم و از تکرار تاریخ استثمار و انکار هویت جلوگیری کنیم.

 

در اینجا پرسش بنیادین دیگری مطرح می‌شود:
آیا ما یک ملت اشغال‌شده و مستعمره هستیم، یا همانند ملت فارس، مسئله‌ی ما صرفاً نوع حاکمیت در ایران است؟
آیا مشکل ما فقط با شکل و چهره‌ی رژیم است، نه با ساختار آن؟ آیا اختلاف ما تنها بر سر رنگ‌ها، نمادها و اشخاص است، نه بر سر مناسبات قدرت؟ آیا ما کوردها در انتخاب این مدل از حاکمیت هیچ‌گاه مشارکتی داشته‌ایم؟
آیا تاکنون در مورد شکل حکومت در ایران از ما نظرخواهی شده است؟ آیا به ما این امکان داده شده که میان جمهوری ولایی و پادشاهی مورد نظر پهلوی‌ها، بر اساس خواست و اراده‌ی خود انتخاب کنیم؟

پاسخ صادقانه به این پرسش‌ها، نوع رابطه و مناسبات ما با دولت و حاکمیت ایرانی—یا دقیق‌تر، حاکمیت فارس‌محور—را به شکلی مستقل و شفاف تعیین می‌کند. این مسئله از آن جهت اهمیت دارد که وقتی فارس‌ها از «آزادی» سخن می‌گویند، باید پرسید: آزادی برای چه کسانی؟ آزادی صرفاً به معنای آزادی‌های اجتماعی، نوع پوشش، یا آزادی خوردن و خوابیدن نیست. آزادی مفهومی بسیار گسترده‌تر و عمیق‌تر دارد. بنیادی‌ترین و ریشه‌ای‌ترین معنای آزادی، آزادی یک ملت در تحقق بخشیدن به پتانسیل‌های خود و برخورداری از حق حاکمیت بر سرزمین و جغرافیای تاریخی خویش است.وقتی فارس‌ها با برچسب‌های گوناگون—و از همه برجسته‌تر با برچسب «تجزیه‌طلبی»، هرگونه تلاش برای تحقق آزادی کوردها را سرکوب می‌کنند، این رفتار به‌خودیِ خود شکلی از خودبرتر‌بینی، استثمار و کوچک‌شمردن ملت‌های دیگر است. چنین رویکردی بازتاب یک ذهنیت مسلط است که حق آزادی را امتیازی انحصاری برای «ملت حاکم» می‌داند. در این منطق، فارس‌ها آزادی را به معنای کامل و بی‌قید وشرط برای خود می‌خواهند، اما همان آزادی را برای ملت‌های دیگر به‌صورت ناقص، محدود و همراه با منت می‌پذیرند. آزادی‌ای که در چارچوب مرزهای ازپیش‌تعیین‌شده‌ی قدرت مرکزی تعریف می‌شود، آزادی نیست؛ بلکه شکلی کنترل‌شده از امتیازدهی است که هر لحظه می‌تواند پس گرفته شود.

برچسب «تجزیه‌طلبی» دقیقاً در همین‌جا کارکرد ایدئولوژیک خود را نشان می‌دهد: این برچسب نه برای دفاع از همزیستی، بلکه برای خنثی‌کردن هر مطالبه‌ی سیاسی مستقل و هر گفت‌وگوی واقعی درباره‌ی حق تعیین سرنوشت به کار می‌رود. با این ابزار، خواست آزادی به تهدید امنیت ملی تقلیل داده می‌شود و ملت‌های غیرفارس از حق اندیشیدن به آینده‌ی خود محروم می‌گردند. در چنین شرایطی، مسئله‌ی اصلی دیگر صرفاً شکل حکومت—جمهوری یا پادشاهی—نیست، بلکه خودِ ساختار قدرتی است که بر انکار هویت، زبان و اراده‌ی ملت‌های غیرفارس بنا شده است. تا زمانی که این ساختار تغییر نکند، هر آلترناتیوی، صرف‌نظر از نام و نمادش، تنها بازتولید همان نظم سلطه در شکلی جدید خواهد بود.

در نهایت، یکی از تلخ‌ترین پیامدهای سلطه‌ی گفتمان فارس‌محور، شکل‌گیری لایه‌ای از افراد و گروه‌هاست که در فرآیند طولانی اسیمیلاسیون، از ملت و هویت خود جدا شده‌اند. اینان نه‌تنها زبان، تاریخ و حافظه‌ی جمعی خویش را از دست داده‌اند، بلکه به‌تدریج به تحقیر ملت خود نیز خو گرفته‌اند. تحقیر خویشتن، در اینجا  نتیجه‌ی مستقیم درونی‌سازی نگاه سلطه‌گر است. این افراد برای کسب مشروعیت، امنیت روانی یا پذیرش اجتماعی، دست به دامان همان گفتمانی می‌شوند که اساساً آنان را به رسمیت نمی‌شناسد. گفتمانی که آن‌ها را نه به‌عنوان انسان‌هایی کامل و دارای هویت مستقل، بلکه تنها در صورتی «قابل‌قبول» می‌داند که خود را انکار کنند، از ملت خویش فاصله بگیرند و سلطه‌ی دیگری را طبیعی، ضروری و حتی مترقی جلوه دهند. .

در این منطق، انسانِ غیرفارس تنها زمانی «انسان کامل» تلقی می‌شود که از زبان مادری‌اش شرمنده باشد، تاریخ ملت خود را انکار کند، و خواست آزادی و حاکمیت را «افراطی» یا «تجزیه‌طلبانه» بنامد. پذیرش در مرکز، به بهای حذف خویشتن ممکن می‌شود. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که اسیمیلاسیون از یک فرآیند فرهنگی فراتر می‌رود و به شکلی از خشونت نمادین و هستی‌زدایی بدل می‌شود. اما هیچ ملتی با نفی خود آزاد نمی‌شود، و هیچ انسانی با پذیرش سلطه‌ی دیگری به کرامت دست نمی‌یابد. رهایی، چه در سطح فردی و چه در سطح جمعی، تنها از مسیر بازشناسی خویشتن، بازگشت به هویت سرکوب‌شده و ایستادگی در برابر گفتمان‌های تحقیرآمیز ممکن است. تا زمانی که این آگاهی شکل نگیرد، هر وعده‌ی آزادی، هر آلترناتیو سیاسی، و هر تغییر ظاهری در ساخت قدرت، چیزی جز تداوم همان سلطه در لباسی تازه نخواهد بود.

 در پایان، هر کوردی بایستی این آگاهی را داشته باشد که منطقی که همه حاکمان فارس از حدود صد سال گذشته بر آن تکیه کرده‌اند را می‌توان چنین خلاصه کرد:

وجود و منافع آن‌ها به ستم بر ملت‌های تحت سلطه وابسته است. آن‌ها نمی‌توانند شرایط این ملت‌ها را به‌طور مستقیم تغییر دهند، اما می‌توانند افراد را تغییر دهند. با نفوذ بر ذهن، افکار، باورها و نگرش‌های ما، می‌توانند برداشت ما از خود و جایگاهمان را شکل دهند، به‌گونه‌ای که احساس ستم نکنیم و تمایلی به تغییر وضعیت ساختاری و بنیادی حاکمیت نداشته باشیم.  به بیان دیگر، هدف واقعی این سلطه‌گران تغییر دیدگاه ما نسبت به خود و پذیرش سلطه است، تا سلطه‌ی آن‌ها همواره طبیعی و مشروع به نظر برسد.